تبليغاتX
واپسین کلام

من

از خیابان بر میگشتم

و جمعیت از همیشه ی چشمهایم          کم سوتر

می آمدم خودم را از دست بدهم

در خیابانی که سو نداشت

تو

از مسیر منحرف بودی

چشمهایم از مردم             پُر

و انحرافی که دست تکان میداد        پُررنگ

من

به خانه خوش آمد می گفتم

پنجره در تنهایی هم قد و اندازه ی بیرون

پنجره در تنهایی مهربان تر بود

تو

پرده را از من کنار...نه!

ایستاده پشت تور بلند سفید

و ایستاده در ارتفاع  ِکمتر

                          به تو شبیه تر

ما

این روزهای ِخیابان بر نمیگردیم

هیچ انحرافی در مسیر خانه ...نه!

و پنجره روزانه از دست رفته است.

+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط مهناز یوسفی |

می خواستم از پاهایم دور بمیرم
اینگونه از فاصله به تو
تا از تو مردن را فاصله بگیرم
می خواست به پاهایش دویده باشد             دور
عادتی که پرتِ من ایستاده است
تا                         هر دو دستش را از آستین
و هر دو آستینش را روی ِ من زنیست،
که در ردیف ِ مرگ راکدم
لمس ِ انگشتی که در تنم طفره میرود          می افتد
زبان،
اینگونه از تو مرا بر نمی دارد.
تنها
در گلو، ارتفاعی را چشیده ام
زبان،
اینگونه زخم بر نمی دارد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط مهناز یوسفی |

بینایی
از پنجره تا اینجا تعریف نمیشود
قدم قدم
زوایا از دید من تنگ تر است
کنجی از عکس می نشینم و  
تصاویر را یکی یکی دود میکنم.

شنوایی

ابعاد در تنهایی نزدیک شده اند
می توانم دهان پنجره را به حرف باز کنم
تنها، خفقانی از پیراهنم به عرق می افتد.

 چشایی
شسته از زبان،
سکوت.
بزاقی که از روزمرّگی می افتد
بر میگردم مزه ها را دور بریزم.

بویایی 
نبض ِ قراردادی ِجهان
حافظه ای که از ذهن نرفته، هدر می رود.

 لامسه
پیرتر شده ام
کم  کم
از آستینم به تپش می افتم
باکره از دست،
                جهان.
نوازشی که نزدیک تر...
                        برهنه تر...
درک نمی شوم.

+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط مهناز یوسفی |

هِی هِی
شکستنی، یکی یکی پنجره ها را از بیرون بتکان
نقش ِ ندیدن بده به چشمهای من
شیشه ها که لرزان
باد را رنگِ دویدن بده
                   برقص
هِی هِی

می دوم پاهایم را جا بگذارم
تنگ، قدم به قدم شانه هایم از زمین خالیست
بر میگردم کفشهایم را...
                    تا             تی
                    تا             تی
من،نبضی از چهره ها
                         آرام
چروکها که گره می خورند
                          آرام
                                آرام
چینی به پیشانی بینداز
چی چینی    چی چینی
بپّر بپّر کن
            هِی هِی
منجمد، انگشتهایم را دانه دانه از برف
دستهایم را از "ها " پس می گیرم
وطن، رنگ دانه های سرخ
در کف ِ دستی سرد
که از دهانت عقب افتاد
پناه به بند بندی که نمی شناسمش
لبی به هم بزن
صدا در نفسهای تو امن است
حنجره ای که مرا
                 تکان    تکان
از بیرون پس داد
داشتم نمی دیدم
از این همه قدم که چرخ چرخ،
                           خندیدیم
با رقص می نشانمت به روی تاخت
                                      هِی
                                         هِی هِی
                                                هِی هِی
                                                          ...

+ نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط مهناز یوسفی |

حرکتی چشم‌هایم را از تصویر پر می‌کند
" گوشه چشمی" می‌شود
بیرونی که تورا می‌بینم
بیرونی می‌شود
"گوشه چشمی" که تو را می‌بینم.
می‌خواهم پای حدس را به پلک‌های تو باز کنم
/- از حدقه‌های تاریک من شروع شد؟
از دایره‌های بسته ‌ی فلج؟ /

"یاء " را به جای تو آوردم
یائسه ای که جهانش کور می‌شود.
دیروز،
شبیه خودش نبود
دیروز،
سقفی که از دور چکه می کند
دیروز،
تُنگ ِ کوچکی که از آب گرفته‌ای
رنگ پریده و مبهوت
لب‌هایم به آب می‌افتد
باله‌های کوچکی که حرف می‌زنند
- می‌خندم -
کسی به چشم‌های من ناخنک زده‌است؟!

+ نوشته شده در جمعه 28 دی1386ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط مهناز یوسفی |

همین طور که هست

ما از مخالفت های طولانی آرام می گیریم

و من بر خلاف اینکه خسته ام

 خوشحالم

 که خسته ام.

این روزها سقف

بلندتر چکه می کند

کفِ کف ِ کف ِ زمین

مساحتی ممنوع

انگشتی که تو را روی کاشی ها طرح می زد، طرح می زند

همین طور که هست

می خواهم در صورتش توقف بیشتری داشته باشم

من به دهان نیمه بازش راه می یابم

و بلوغ شکل می گیرد

در نهایت ِ نهایت ِ نهایت ِ سقف

"کشف" همان فراموشی بزرگ است

ما در یادبودهای کوچک تر آرام می گیریم

و لب های تو

 مخالفت های بر جسته ی من اند

باز شدن ها و بسته شدن هایی که به جهان جهت می دهند

من در جهت های قدیمی تر

به تنهایی فکر می کنم

به جمعیت آن سوی کلمه

و جهانی که از سقف آویزان است

سقف اشاره ایست که دور...

سقف اشاره ایست که بلند...

سقف اشاره ایست که نزدیک می شوم

این چهره ی معطلی ست

وجهی را نمی شناسند

وجهی دیگر هاشور خورده است.

"بلاتکلیفی" زنده بود

و "زنده" قدم های من بودند

و قدم های من مرده بودند

سطح کوچکی که زیر پایشان غصب کرده ایم

همین طور

چکه چکه می ریخت

و چکه به جهتی جدید منحرف نشد.

می گذارم از حفظ بشمارید

از چشمی که روی دیوار گذاشته می شود

همینطور

زود به یاد می آوریم

و لحظه ای درنگ ساده ترین رویداد ماست.



+ نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط مهناز یوسفی |

به حلاوت تحلیل ناشدنی :

                    "حمیدرضا حسینی"

 

 

مرگ فاصله ایست ، که مردن را از یاد برده است

مرگ فاصله ایست ، که جایم را روی صندلی دیگری می گیرد

مرگ فاصله ایست         من قیامتی کوچکم

روزهای بزرگی بر پا کرده ام

 و هر روز         پا برهنه

قدم های زیادی در من محکم می شود.

تو         بی مقدمه زنده بودی

جهان به اندازه ی چشمت        باز

جهان به اندازه ی چشمت       بسته

زنی از پنجره بیرون را می بیند

زنی پنجره را از بیرون می بیند

چسبیده به خودش راه ،

                بر می گردد

                 و با چال ِ روی گونه اش

                     لب به خنده های تو می دهم.

من       بی مقدمه زنده بودم

مرگ در مجاورت هوا ،

و مردی با چتر انتهای خیابان لبخند می زند

مرگ در ابرهای بسیاری ،

و مردی با چتر قدم هایش را محکم بر می دارد

تو      روی صندلی خودت نشسته بودی

وقتی مرگ

در خیابان بعدی "عاشق" بود

از جایی دور می آمد

با فاصله نسبت داشت

و با فاصله زندگی می کرد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط مهناز یوسفی |

از اینکه از فرمانم خارج است ساده ترم


نگاه می کنی و هدر می روی


با علامت سری نزدیک


با اشاره ی دستی دور


از اینکه دور می شوی نزدیکترم


گرما دهان به دهان می چرخد


تا چشمهای هیز خیابان


و همسرم... / که زیر ماشین مرد


نگرانم یا هرگز یا زود بمیرم


تاسیان ِ این حضور


با لحنی عامیانه


تن به انگشت های باریکش نمی دهد


نفسهای اول تنگ تر


صندلی بر پشت


تمام جای خالیش را حمل می کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط مهناز یوسفی |

 نه...ازخیابانها بر نمی آید

همه ی بیرون مال تو

جز خودت / که مرا پشت در می گذاری /

 

دستت را بشور

بی نمک تر

- آمین!

پاره تر از همین چند پیراهن

آستینی که مرا مثل چروک های درشت

                      از خودش وا می کند

کمی آزاد تر

- آمین!

رفته بودی برای پدر شناسنامه بگیری

به نام من / بزرگ می شوی /

و خیابان کوچکترین فرصت است

خفگی در تمام انگشت های جهان

وقتی دکمه ها شل نمی شود.

دارند نگاهمان می کنند.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط مهناز یوسفی |

خوابیست شبیه زخم من

عمیق

تا دردی که روی خودم خم میشوم

تا لبم را که محکم گاز میگیرم

اینجا

برهوتی که روی پیشانیم عرق کرده است

کسی مرا به خودش عشق می ورزد

و من

خطوط کف دستم را به جا نمی آورم

اینجا

چقدر درد میکنم

/- شاید من قلبم تیر میکشد مادر!

من قلبم تیر میکشد؟

اینجا

چرا به روز تولدم میرسانی؟/

متوفی به سال ِ-ما ه ِ-روز ِ

انگار از ابدیتی شیرم داده اند

تا ضرب یک مشت انگشت بریده

تا من

که در کسی ضعف میروم.

+ نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط مهناز یوسفی |