شعری از مه ناز یوسفی
از مجموعه ی منتشر نشده ی «سگ ها به خیابان برگشتند»
در چمخاله
هیچ قبرستانی نیست که تو را دفن نکرده باشد علی
در چمخاله
زمستان در هر ستاره ای علی جان جان
و در هر بیمارستانی
بخش اعصابش را از پیش ربوده بودند علی
و تو فکر می کردی مرض از اختیارات ِ روان است
و درد از خانواده ی نا متعارفت
باشی هم بهتر از نباشی
و نباشی هم بهتر از هیچ چیز دیگر نیست
مه ناز یوسفی:
« مجموعه ی تسلیت به زن برای من تنها یک مجموعه ی اول خوب بود . اصراری نیست بر اینکه حتما برای شاعر شدن کلکسیونی از کتب شعر را برای خودم دست و پا کنم. اما گمان می کنم هربار که این نیاز برای عرضه ی کارهام را ببینیم نباید کوتاهی کنم. رسالت؟ نه! ما رسالتی نداریم! اسطوره سازی از این شأن و منزلت شاعری به نظرم دست- مالی تر از آن شده که همچنان بخواهیم بر آن پا فشاری کنیم. کلمه به مثابه ی کلمه. ادبیات راهش را می شناسد. شعر جهانش را می شناسد. ما فقط مهره هایی هستیم در این مجموعه که هر گلی می زنیم بیشتر از همه چیز و همه کس به سر خودمان می زنیم. احساس میکنم نیاز به نوعی "حرکت" را در جای دیگه ای از ادبیات یافته ام که مطمئنا طی چند سال آینده کوتاهی نخواهم کرد.
اینکه من زیبا هستم تنها یک شایعه است دوستان! زیبایی مازاد من است و مازاد چیزیست که من نمی توانم داشته باشم. بنا بر این از کامنت یکی از دوستان در این رابطه خیلی یک جور خنده داری شدم که گفت دستم نلرزید و حقیقت را گفتم بی آنکه به زیباییت توجه کنم. تسلیت به زن شامل اشعار 84 الی 87 می شود و خبری از کارهای جدیدم در این مجموعه نیست. یکی - دو مورد بود که به لطف ارشاد مجوز نگرفت. گمان می کنم مه ناز یوسفی در کارهای جدیدش بسیار مقبول تر است. گمان کهنه؛ به زعم خودم مطمئنم.»
شعری از مه ناز یوسفی:
اتفاقی بود اتفاقی بود کسی که دوستت ندارد
اتفاقی بود سرها و بدن ها و پاهاشان که روی هم رفته کسی نبود
تنهایی در خانه اتفاقی بود
پچ پچه های همسایه از واحد بالا ، پایین ، رو به رو
و بیتُ الحَرَمین از پشت که روی هم رفته کسی نبود
سایه هایی که در تاریکی خنجر آورده بودند
و تا تخت ِ بیمارستان تنهات نگذاشتند
جویدنی بود جویدنی بود ملافه هایی که درد را تا خرخره بالا کشیده اند
جویدنی بود درد عربده ناخن
من بیماری ام روانی نیست دکتر!
من یا بدم یا حالم به خوبی خوب نیست
حال ام در بدنم اتفاقی بود
پچ پچه های متجاوز از همه طرف
کسی که دوستم ندارد...
خوبت شد دکتر جان؟ خوبت شد؟
وقتی نیاز مبرمم به سقف آویزان بود
وقتی در حال خودکشی بودم
بلد نبودم صابخونه سگ ِ کی؟ سرور ِ کی؟
حال ِ اتفاقی به راست!
کسی که دوستمان ندارد به چپ!
من یا بدم یا تمام روز تصویرم را توی چشمتان با شما اشتباه گرفته ام
تکرار کن اشتباه ات را
تکرار کن مطمئن نیستی
مطمئن نیستی مال خودت باشی
مطمئن نیستی
مریم !رسول !
مطمئن نیستی این بار هم بچه ات خطا نشود
اتفاقی نیست اتفاقی نیست کسی که دوستت نه اما با خودش رابطه ی مستقیم دارد
اتفاقی نیست بیتُ الحَرَمین
اتفاقی نیست یک کوه آدم از پشت
اعتراف می کنم
اعتراف می کنم
جلسه ی نقد و بررسی مجموعه ی شعر « تسلیت به زن » سروده ی مه ناز یوسفی
در خانه ی فرهنگ گیلان
زمان : پنج شنبه ، هفدهم شهریور ماه 1390- از ساعت 5.30 الی 8.30 عصر
مکان: رشت - خیابان بیستون - رو به روی خیابان صفاری، بن بست نصرالله زاده، موسسه ی خانه ی فرهنگ گیلان. تلفکس : 2224178
حضور برای عموم آزاد است

تسلیت به زن منتشر شد :

مراکز پخش و فروش در تهران :
نشر آهنگ دیگر تلفن تماس : 02177526591
پخش ققنوس ، پیام امروز ، ماد
کتاب فروشی انتشارات طوس / خیابان انقلاب : اول خ داشگاه
کتاب فروشی خانه شاعران ایران / روبه روی دانشگاه / پاساژ فروزنده / طبقه منهای 1
کتاب فروشی دفتر شعر جوان / پاساژ فروزنده/ طبقه منهای 2
کتاب فروشی هاشمی / میدان ولی عصر / ضلع جنوب شرقی
شهر کتاب / هفت حوض
رشت:
کتابفروشی بدر / خیابان مطهری / رو به روی سه راهی حاجی آباد
کافه گالری 2 / خیابان لاکانی
کتابفروشی امیرکبیر / اول خیابان اعلم الهدی / جنب کتابخانه ی ملی
کافه لاسکو / خیابان امام خمینی / داخل کوچه ی ثبت اسناد رسمی 97
اهواز:
کتابفروشی رشد
یک شعر از این کتاب :
در من دستی
در من چشمی
در من صورتی هست که خندانگی اش را با فصل ها گم می کند
از ما از ما
تولدی جشنی
کوبنده تا اتفاق ِ صبح
بخند پا برهنه ی غمگین!
کسی که در پله جا مانده بود صدای پای ِ من است
این سلول ِ خاکستری که فکر فکر می خورد می خورد،چند؟
این سطل که زباله زباله کاغذ-نوشته است، چند؟
ما دستها را با بدهکاری به جیبمان بردیم
مادر را
پدر را
خانواده ای در اندوهم قضاوت کرده است
و من ، تنها به قدر زهدانم از جهان رنج می برم
و نوزادم که حافظه ی یک عدالت است می آید می آید
و صورتش که در روال سالانه می خندد، می خندد
- چند؟
دستم همین
چشمم همین
دو شعر کوتاه از مه ناز یوسفی :
1)
چه خیابان های سردی
یک مشت حرف و وثیقه باید
خانه های گرم را بخرم
بدهم بانک
پس بگیرم
چه آدمهای سردی
دست به بغل و جیبم خوب نبود
پول نداشتم
توی فاضلاب های شهری
با موشها و ارواح و رابطه ها میخوابم
2)
لب های پراکنده
خنده های خودجوش
بیماری مان درد است
دردمان کمر است
خم خموش
و زبان بعد ِ زبان بریده باید
الله اکبر!الله اکبر!
بزرگی به هیچ کس نمی آمد
بر می گردم خانه و
یادم نیست برای شستن این همه کثافت
کجا تظاهر کنم خالی شدم
□
آخه از این همه توصیف در روز
به تو چه می ماسه لگن؟